جائی هست که مثل هیچ بنای تاریخی نیست،به هیچ پناهگاهی شباهت نداردوهیچیک ازساختمانهای شهرهم مانندآن نیست امابادیدن آن تاریخ رامرورمی کنی وازهرچه بدی است درآن می گریزی وهرچه زیبائی وهنراست درآن می یابی!می گویندغریبی درآنجاآرمیده است واین است که سیل غریبان ازهرسوبدانجاروانه می شود....آری حریم رضا(ع)،جائی که درآن بغضهامی ترکدواشکهامجال روانه شدن می یابند،خداقسمتتان کند
.
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 13:18 توسط آ.ز
|
چقدرفرق انسانهازیاداست!افرادی برای آزادی وشرف جان می دهندوبرای باورهایشان ازهرچه دارندمایه می گذارندوکسانی اسیرخواسته های پست تن میشوندودرمنجلاب شهوت غرق می گردند،افرادی به استقبال حوادث می روندوکسانی ازترس جان حقیرازلانه ی خودبیرون نمی خزند، قهرمانان برای ارزشهای بزرگ هزینه های سنگین می پردازندو ضعیفان به خواب غفلت خرسندندوآری اگرزشت وزیبادرکنارهم نمی بودهیچگاه حسن زیبایان جلوه گرنمی گشت!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 13:12 توسط آ.ز
|
مرگ جوانان به من آموخت که فرصتهاغنیمتندوزندگی پیران به من یاددادکه می شودسالهاباامیدزندگی کرد ...تلخیها به من آموختندکه شادیهازودمی گذرندوگذشتن لحظه ها به من یاددادکه نبایداسیردنیا شد...آری آدمی هرچه بیشترعمرمی کند ناپایداری دنیارابه چشم می بیند اماکو دلی که عبرت پذیرد!سالهامی گذردوفرصتهای بی شماری ازدست آدمی می رودتااینکه می فهمدکه دنیاارزش شکستن هیچ دلی رانداردوهیچ چیزدردنیا بارنجاندن دلی به دست نمی آید...عمرهامی گذردتاآدمی درمی یابدکه هیچ چیزی به اندازه ی شادکردن دلی ازبندگان خداارزش کوشیدن ندارد!زمان درگذراست وفرصتهاچون ابروباد.....
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 11:59 توسط آ.ز
|
مدتی پیش پیرزن رنجوری رادیدم که ازدرد به خود می پیچید ودندان به هم می سائید،به هرزحمتی بودسوارتاکسی شد وکنارمانشست ،مدام به خودمی لرزید وهرازگاهی نم اشکی ازچشمانش می تراوید،لب به سخن گشود وگفت که برای تهیه ی داروئی به نهادی رفته وآنهاجوابش کرده اند وحال با دست خالی وتن بیماربه خرابه ای که به هزار مصیبت اجاره کرده برمی گردد،گفت وگفت که چقدرتنهاوفراموش شده است،گفت که چقدراز زیبائیهای این شهرپرزرق بی نصیب است ...دوست داشتم درآغوشش بگیرم ودستان سردش رابرروی قلبم بفشارم تاباورکند که دردش رافهمیده ام اما نتوانستم ...واگرمی توانستم هم چه سودی داشت ؟
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 16:22 توسط آ.ز
|
انسان منشورزیبایی از جلوه های رنگارنگ است،گاه نشستن با عزیزان دریک عصرطولانی و نوشیدن چای باآنها برای او بهترین چیزدنیاست وگاه خلوت دریک شب مهتابی برای اوزیباترین لحظه هاست وگاه همدل شدن بایک دوست برایش گرانترین غنیمتهاست. آری عالمهایی دردرون ما پنهان است که کشف هرکدام ازآنها روزهایمان رانووافکارمان راتازه می سازد !وبجاست که بگوئیم آدمی عالم صغیراست.

+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 16:0 توسط آ.ز
|
روزی نیست که اخباری از کشته شدن افرادبی گناه به گوشمان نرسداما کشتن وکشته شدن سیمای کریه خودرادرچشم ما از دست داده است !گاهی با نام اسلام تشکیلات زیرزمینی قتل افرادرابنامی کنندوگاهی بانام دموکراسی آشکارا حریم ملتهارا می شکنند!همانها که به بهانه ی ایجادامنیت درعراق جاخوش کرده اندحساسیتی به آمارهای روزانه ی قتل وغارت در عراق ندارندوآنهایی هم که باصطلاح درس قرآن! می خوانند پیام روشن آن راکه حیات بخشیدن است نمی آموزند.چقدر تهوع آوراست که عده ای ازدینی که کشتن یک بی گناه را مساوی هلاک کردن بشریت می داند تروریسم رانتیجه بگیرند ....... این است که گفته اند صراط ازموباریکتروازلبه ی شمشیربرنده تراست :هلاک کردن ظالمان مستکبرجهاد و مبارزه ی درراه حق می شودوکشتن بی گناهان ،بی منطقی وکوردلی ...چقدردیدن فاصله ها دقت می خواهد!!!
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 12:25 توسط آ.ز
|
واژه هایی همچون "حجاب "آنقدردرادبیات اجتماعی ما تکرارشده اند که کلیشه ای به نظرمی رسند ،هرکسی ازراه رسیده خودرالایق بحث دراین موارددیده است والبته حرفهای بیشترآنها خطاب عام نیافته ونتیجه آن شده است که درجامعه شاهد آنیم.من نمی خواهم از زمره ی گویندگان حرفهای تکراری باشم چون دین ما آنقدر چیزهای بکرو تازه داردکه نیازی به تکرارمکررات نباشد،کافی است تا حقایق رادردرونمان کشف کنیم ولذامن از زاویه ای دیگربه مساله ی پوشش می پردازم :دراوایل انقلاب روی جمله ای به این شرح که "حجاب مصونیت است نه محدودیت"زیادمانورداده می شد امابه نظرمی رسد که این جمله ضمن آنکه گویای واقعیاتی است بیشترمتاثراز فضای احساسی وشعاری انقلاب بوده وجنبه ی شعاری آن غالبتراست وازاینرواگربخواهیم این جمله را با توجه به جامعه ی امروزمان بازسازی کنیم بایدبگوئیم:"حجاب هم محدودیت است وهم مصونیت "،بدین معنی که مراتبی از محدودیت درپوشش اسلامی بانوان وجوددارد که نمی توان آنراانکارکرد اما این بازبه این معنانیست که هرمحدودیتی رابایدزدود ،چراکه هر چیزی درعالم قیمتی دارد و حتی گاه بهایی که برای چیزی می پردازیم درنگاه اول زیادبه نظرمی رسد اما گذشت زمان به ما می آموزدکه ضررنکرده ایم ... روشنتربگویم:مصونیت متاعی است که فقط درمقابل هزینه ای چون قبول مراتبی ازمحدودیت به دست می آید وسودواقعی پوششی که اسلام هم برای زنان وهم برای مردان درنظردارد جدای ازاجراخروی به جهت سلامت فکری جامعه و...دروهله ی اول متوجه خودآنهاست البته اگربه رشدی رسیده باشندکه مصونیت از تعدیهارا سودقلمدادکنند!
+
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 17:45 توسط آ.ز
|
سالهاگذشت تاکه فهمیدم هر انسانی پنجره ای به سوی بی نهایت است ونبایدهمه رادریک قالب سنجید ،مدتها گذشت تاکه فهمیدم معنای وسعتی که خدا براساس آن تکلیف می کندچیست،اکنون دیدبازتری دارم و همه را دریک چارچوب محک نمی زنم ،به راه خودباوردارم امامی پذیرم که همه یک جورفکرنمی کنند ،اکنون ظرفها وظرفیتهارا به روشنی درمی یابم و خلاصه معنای محاسبه ی خدائی را با تمام وجود درک می کنم و این جرات رابه خود می دهم که برمدتی که در آن چنین نمی اندیشیدم تاسف بخورم !
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 13:29 توسط آ.ز
|
اگر هنوز می توانی دوست داشته باشی،اگر هنوزمی توانی متنفرباشی،اگرهنوز چیزهایی تورابه شوق می آورندواگربه امیدچیزی عمرمی گذرانی،باورکن که زنده ای وزندگی را باتمام وسعتش زندگی کن!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 13:6 توسط آ.ز
|
جوری تبلیغات شده است که بعضیها فکرمی کنند بروبچه های مقیدبه مسائل مذهبی باچیزهائی مثل عشق بیگانه اند واگرهم روزی باکسی پیمان زندگی ببندندفقط به خاطر تاکید شرع است اما واقعیت آن است که خداوندی که همه ی ما را به این جهان رنگارنگ میهمان کرده ودیعه ای به نام "عشق"را دروجودتک تکمان نهاده است ،اختلاف این طیف با بقیه درآن است که اینها عشق این جهانی را سکوی پروازی تعریف می کنندکه نبایددرآن متوقف شد ،بایداز روی آن پروازکرد وبه بی نهایت سرک کشید ! شایداین تعابیر درنظر کسانی گنگ ونامانوس باشداما باید واقعیت راپذیرفت.عشق مانند جوهردرهرچیزی جریان دارد اما باید جهت این جریان را به سوی منشا هستی هدایت کرد واینجاست که هر حسی زیبا می شود واینجاست که عشق ،رنگ ابدیت به خودمی گیرد .
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 12:4 توسط آ.ز
|
هنوز هم هستند کسانی که به هردلیلی درخانه ی خوداحساس امن وآرام ندارند،هستند کسانی که درگوشه گوشه ی این سرزمین، قربانی جهل مزمن طایفه ای می شوند، هستند کودکانی که پیش ازآنکه معنی حق رابفهمندحق وحریمشان نادیده انگاشته می شود،هستند کسانی که به حکم تقدیرهمراه کسانی می شوند که هیچ همگونی با آنها ندارندوبسیار کسان دیگر که متاسفانه هیچ وکیل وحقوقدانی اگرهم بخواهد نمی تواند برایشان کاری بکند! هستند کسانی که ازدرد نداری دردهاشان را نزد هیچ طبیبی نمی برند، هستند کسانی که ازترس اینکه مبادا زندگیشان فلج شود درد تن رابه رو نمی آورندوبسیاردردمندان دیگرکه بازهیچ پزشکی اگرهم بخواهد نمی تواند برایشان کاری بکند!هنوزهم هستند افرادی که به حکم جهل سرپرستانشان اجازه تحصیل ندارندودرخانه هاحبس میشوند،هستند کودکانی که به حکم وجدان باید کار کنندوزخمی از پیکر بی رمق زندگی عزیزانشان رابا دستان کوچکشان ترمیم کنندودرنتیجه به مدرسه نمی روند، هستند افرادی که به اصرارهمه به سوئی می روند که توان واقعیشان درآنجانیست وهدرمی شوندو باز هیچ معلم دلسوزی عملا" نمی تواند برای اینها کاری بکند! هستند حتی ملتهائی که قربانی زیاده خواهیهای قلدران می گردند، هستند کسانی که به دست ستم ازخانه وکاشانه ی خویش آواره می شوند،هستندکسانی که پیش ازجوانی پیرمی شوندوبازهیچ مورخی نمی تواند برای اینها کاری بکندوفقط اگر دوستدارحق باشدظلم نگاری می کند ...چه دنیائی است که حتی شرح آنچه درآن روی می دهد جانکاه است!
+
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 16:58 توسط آ.ز
|